پروانه‌ی سپید

پنجره را کمی باز کرده بود. نسیم ملایمی می‌وزید و ته مانده‌اش هوای گرفته‌ی اطرافم را لطیف کرد. سرش را خم کرده بود به سمت بیرون.
خواستم چیزی بگویم که سرفه‌ام گرفت.
-بیدار شدی عزیزم؟
پنجره را بست و آمد کنارم.
-خداروشکر انگار حالت بهتره؟
سرفه کردم و آرام گفتم بله.
همان یک وجبی که از صورتش پیدا بود سرخ شده بود و از عرق برق می‌زد. مثل پروانه‌ای شده بود که توی آتش افتاده است. پروانه‌ای سفیدپوش.

| راضیه سلیمی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *