رزمنده

مادربزرگ تمام وزنش را روی عصا انداخت. همه‌ی توانش را جمع کرد تا از جایش بلند شود. نگاهی به عکس‌های روی دیوار انداخت. نفس عمیقی کشید و گفت «پسرم… تو رو صدام ملعون برد» اشک در چشمانش جاری شد و همچنان که سرش را تکان می‌داد با صدای گرفته‌اش گفت «این کرونای لعنتی پسر عزیزتو» وسایل پزشکی که از نوه‌اش به جا مانده بود کنار وسایل غواصی پسرش گذاشت.
و آرام روی صندلی نشست و به منظره‌ای که روبه‌رویش بود خیره ماند.

| حیدر حسینی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *