عشق سال‌های وبا

با خودم می‌گفتم، آخر مادر من! تو مگر زن بابا نیستی؟ مگر عاشقش نیستی؟ پس چرا می‌گذاری او برود؟ این‌همه زن و شوهر در کنج خانه‌ها این روزها در کنار هم نشسته‌اند و یاد ایام می‌کنند، تو چرا این‌ کار را با پدر نمی‌کنی؟ چرا گذاشتی پدر برود پی کار؟ اگر عاشق بودی…
در همین اندیشه‌ها بودم که عزمم را جزم کردم و رفتم که بگویمش. لای در باز بود. آرام داخل شدم. مادر کنج اتاق نشسته بود و عینک مطالعه در چشم داشت و متوجهم نشد. داشت کتاب می‌خواند…«عشق سال‌های وبا»

| محمدحسین صادقی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *