کفش، شمع

به کفش‌های قرمزی که خانم معلم به او هدیه داده بود نگاه کرد، بعد نگاهی به چهره‌ی رنگ پریده‌ی مادرش که تازه خوابش گرفته بود. فکری کرد و کفش‌ها را با دستمال تمیز کرد، داخل جعبه گذاشت و با نوک‌پا از اتاق بیرون رفت. سر چهارراه کفش‌ها‌ را روی جعبه گذاشت، داد زد: کفش‌ها یه بار پوشیده شده، گریه امانش نمی‌داد.
رهگذری پرسید خودت کفش نداری چرا می‌خوای بفروشی؟
– می‌خوام‌ یه عالمه شمع بخرم، توی زیرزمین خونه‌مون روشن کنم، کرونا از گرما بمیره، مادرم‌ نمیره، توی دنیا فقط مادرم رو دارم.

| نصرت نجف‌زاده

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *