فرشته‌ی فداکار

چشمانم را آرام باز کردم، هنوز هم جا را تار می‌دیدم و سرم سنگینی می‌کرد. فرشته‌ای با لباس سفید که محو در نور شده بود. با لبخندی خسته نزدیک من شد و دستش که شفا بود را به طرفم دراز کرد. من نشستم و گفتم: چه شده! بالاخره به خانه می‌رویم و همه را در آغوش گرفته و غرق در بوسه می‌کنیم؟فرشته گفت: به زودی با یاری خدا و همکاری مردم این اتفاق می‌افتد. حالا توانستم واضح صورتش را ببینم.
او یک پرستار فداکار بود.

| محدثه حسین‌نسب

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *