آخرین نامه

لحظه‌ای مادر را ترک نمی‌کرد؛ می‌دانست مادر جز او کسی را ندارد. حالا چندروزی می‌شد که به خانه نیامده بود؛ مادر نگران چشم به در دوخته بود؛ که زنگ خانه به صدا درآمد؛ از خانه‌ی سالمندان برای بردن مادر آمده بودند؛ چشمان مادر دنبال جواب می‌گشت که به او گفتند: پسرت از ماخواسته تو را با خود ببریم؛او دیگر نمی‌تواند از تو مراقبت کند..
نامه‌ی پسر به دستش رسید. این دست‌خط همیشگی پسرش نبود؛نامه با دستانی لرزان نوشته شده بود.
“مادر”، حسرت آخرین دیدار بر دلم ماند؛ کرونا….
و مادر دیگر هیچ نفهمید…

| بهاره کوثری

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *