پدر..پدر..پدر

چشمانم را باز می‌کنم. خدایا شکرت که امروز رو هم زنده و سالمیم. نگاهی به صفحه‌ی گوشی می‌اندازم.. قرارها را کنسل می‌کنم. با امروز سه هفته می‌شود که به خاطر پدر و مادرم بیرون نرفته‌ام و خودم را قرنطینه کرده‌ام. کلافگی را از روی صورتم با آب و صابون می‌شویم و لبخند را روی لب‌هایم می‌کشم: سلام، صبح قشنگتون بخیر.
– سلام به روی ماهت پسرم. بیا واست تخم‌مرغ عسلی درست کردم. آخه بچه که بودی..
– پدر خوابه هنوز؟
– نه عزیزم. حوصلش سر رفته بود فلاسک چای رو پر کرد رفت با دوستاش تو محوطه دور هم بخورن. – چی؟!
– نترس. از محوطه بیرون نمی‌رن. – ای وای! پدر.. پدر.. پدر..

| مرضیه کوکبی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *