سیر دارالشفای حقیقی

قیل‌وقال جمعیت بلند می‌شود. مردی چهارشانه‌ دستش را روی پیشانی پینه‌بسته‌اش گذاشته است و از لای انگشتانش خون بیرون می‌جهد. سنگ‌ریزه‌ی خون‌مالی شده را برمی‌دارد، تا صحن نجس‌تر نشود. صدای آژیر ماشین ‌‌پلیس بلند و جمعیت پراکنده می‌شود؛ تنها زن سالخورده‌‌ای، پشت حفاظ‌ها میخکوب مانده است. با چشمانی بارانی لنگان‌لنگان جلو می‌آید. پارچه‌ا‌ی پلاستیک‌کشیده در دستش هست.
_ الهی بمیرم برات مادر.
_ خدا نکنه مادر جان.
_ بیا این دستمال متبرک به حرمو بگیر؛ یادته چند هفته پیش تو بیمارستان بهم هدیه‌‌ش دادی؟ ببند به سرت، تا آمبولانس به رسه.
خادم مشهدی، لبخند‌زنان به سمت پیرزن بهبود‌یافته می‌رود.

| حجت لطفی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *