بوی الکل

زیپ گان را کشید بالا و عمامه را روی سرش صاف کرد. چند ساعت مانده بود تا هوا روشن شود. از خانه زد بیرون. مخزن را پر کرده بود، اما وزنش را روی شانه‌ها حس نمی‌کرد. خواب نداشت. کرونا آمده بود تا پشت در خانه‌ها.
بوی الکل را با هوای زیر ماسک، می‌کشید توی ریه‌هایش. نعره چند مرد پیچید توی خیابان و پشت بندش جیغ زنی. شلنگ نازل از دستش افتاد و دوید. تیغه چاقو که نشست روی صورتش، دیگر همه‌جا بوی خون می‌داد.

| فاطمه طوسی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *