اندوه

پشت پنجره ایستاده بود و پرواز پرنده‌ها را تماشا می‌کرد.
با خود گفت: این حیوونای زبون‌بسته انگار این روزا می‌خوان آزادیشونو به رخ آدما بکشن!
سیگاری روشن کرد و با اولین پک، سرفه‌هایش شروع شد.
دکمه پیغام‌گیر تلفن را فشار داد،
الو …سلام بابا، چیزایی که خواستی خریدم، دیگه تأکید نکنم بیرون نری، خطرناکه، هرچی خواستی بگو برات بیارم.
نگاهش به آن سوی نرده‌های پنجره افتاد،
پرنده‌ای لبه طاقچه کوچک جلوی پنجره نشسته بود و انگار به او زل زده بود!
از آن نگاه‌هایی که آدم‌ها از پشت میله‌های قفس به پرنده‌های محبوس می‌کنند!

| مهلا روحبخش

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *