قابِ سفید

چشمانش را که باز کرد، کمی چرخید. تلخندی زد، دخترش که قرار نبود بیاید! آمده بود.
با لباس سفید توی قاب نشسته بود. روبان مشکی هم کنارش.

| حمیدرضا قاسمی ندوشن

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *