روزی که زیر باران قدم بزنیم، نزدیک است

تماس تصویری را قطع می‌کند.
اشکی را که روی گونه‌اش غلتیده با دستمال پاک می‌کند؛ ذوق دیدار با پدر، مادر و خواهر و شنیدن خاله برای اولین‌بار از خواهرزاده‌اش، لبخندی بر لبانش می‌نشاند.
گوشی را کنار می‌گذارد و دست‌هایش را ضدعفونی می‌کند. صدای باران بهاری توجه‌اش را جلب می‌کند. لیوان چای را از روی میز برمی‌دارد و به سمت پنجره می‌رود.
نگاهش به باران است، با خود می‌گوید: «روزی که زیر باران قدم بزنیم، نزدیک است.»
نفس عمیقی می‌کشد و مقداری از چای می‌نوشد.

| فاطمه‌زهرا شمسایی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *