پرستار

دستم طرف قلبم رفت، دخترم را صدا زدم تا قرص‌هایم را بیاورد. بعد از خوردن قرص‌ها نفس عمیقی کشیدم، تلویزیون را روشن کردم.
«به مدد الهی کرونا را شکست دادیم»
لبخندی زدم، به سرفه افتادم، چند پاف اسپری توی دهانم زدم و با خودم گفتم:
«گذشت ولی یادگاری‌هاش، نفس دکترها و پرستارهای زیادی رو قطع و وصل می‌کنه!»

| شکیبا زارع‌زاده

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *