بهار پشت پنجره

ایران خس‌خسی کرد و سعی کرد سینه گرفته‌اش را کمی صاف کند.
ماسکی که دیشب دوخته بود را برداشت.
نگاهی به رختخواب همیشه پهن گوشه اتاق و جسم نحیفی که روزبه روز رنگ پریده‌تر می‌شد انداخت.
عفت از گوشه حیاط داد زد: جز هلال احمر داروخونه دیگه‌ای این روزا باز نیست. نری که نفست بند میاد زن.
ایران چادرش را روی سرش مرتب کرد و به پنجره اتاق نگاه کرد.
بهار پشت پنجره منتظرش بود.

| سمیه کاتبی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *