رویای نیمه‌شب

ستاره ها را آنقدر شمرد تا خوابش برد.
در خوابش جهان گرم بود، خورشید می‌تابید.
مادران، کودکانشان را می‌بوسیدند.
پدران، خسته کار، از راه می‌رسیدند و معشوق در آغوش عاشقش آرام می‌گرفت.
یکی از اتوبوس جا مانده بود، دیگری فریاد می‌زد و آن یکی برای همیشه قهر می‌کرد.
چه جهان بلبشویی بود…
با صدای دوباره سرفه‌های خشک از خواب پرید.
اندوهی دوباره سراغش آمد.
فکر کرد چه خوب می‌شد اگر می‌توانست همیشه در بلبشوی آن جهانِ رفته، خواب می‌ماند…

| مژگان بهرمن

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *