خط مقدم

همه فکرش خانواده عروس بود!
اصلا به این فکر نمی‌کرد که با هزار قرض و قوله و فروش ماشینش که کمک خرجشان بود بساط عروسی پسرش را جور کرده بود. حالا چطور می‌خواست به عروسش بگوید که مراسم باید لغو شود.
تلفن همراهش زنگ خورد.عروسش بود:
سلام باباجان.
می‌خواستم یه مطلبی رو بگم خدمتتون. راستش من شرایط مراسم عروسی رو ندارم. تو شرایط این بیماری به چیزی غیر از کارم نمی‌تونم فکر کنم.
شاید تا یک ماه نتونم حتی امیر رو هم ببینم.
ازتون اجازه نمی‌گیرم مثل خودتون که چهل سال پیش اجازه نگرفتید و رفتید!

| مجید حسینی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *