ایمان

سرخی خورشید غروب، چهره زرد امیر را لعاب داد. کیسه لباس‌های استفراغی‌اش زیر تخت بود. معده‌اش را شسته بودند.
کرونا نداشت. آوِر دوز کرده بود. تازه دو ماهی از قطع داروهای اعصابش می‌گذشت. آه کشیدم و نگاهی به بخش اورژانس انداختم. چند دکتر و پرستار بالای سر پیرمرد کرونایی بودند. صدای گریه نوزادی شنیده شد. مادرش با سری شکسته دستکش دست می‌کرد تا برود و به او شیر دهد. مردی با گریه‌ای آرام دستانش را ضدعفونی می‌کرد.
صدای گریه نوزاد بند آمد.
لبخند زدم و دست سرد امیر را فشردم و گفتم: بازم موفق می‌شیم.

| ملیحه قرنلی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *