می‌خواهم زنده بمانی

مادربزرگ روی تخت دراز کشیده بود. رادیوی قدیمی‌اش را کنار دستش گذاشته بود و به صحبت‌های کارشناس گوش می‌داد. کارشناس در مورد درصد بستری و مرگ و میر افراد صحبت می‌کرد. از جا برخاستم و رادیو را خاموش کردم. مادربزرگ اخم کرد و گفت: چرا خاموش کردی؟
گفتم: بیا باهم حرف بزنیم. دلم برای خاطراتت تنگ شده.
رادیو را روشن کرد و گفت: بذار گوش بدم بعد.
حرف‌های کارشناس که تمام شد خدا را شکر کرد.
پرسیدم: چرا شکر؟
لبخندی زد و گفت: می‌گه فقط پیرها و مریض‌ها می‌میرن. نگران شما بودم.

| راضیه سلیمی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *